من و مهربانترین

خرید بک لینک
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم... با تو رازی دارم!... اندکی پیشتر آی!... آدم آرام و نجیب آمد پیش... زیر چشمی به خدا می نگریست... محو لبخند غم آلود خدا... دلش انگار گریست. ️نازنینم آدم... قطره ای اشک زچشمان خداوند چکید ️"یاد من باش که بس تنهایم..." بغض آدم ترکید... گونه هایش لرزید، به خدا گفت: من به اندازه ی... من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه... به اندازه عرش... نه... نه من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستدارت ️هستم. آدم کوله اش را برداشت. خسته و سخت ق من و مهربانترین...

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 23:36

در زنــدگی، از چیــزهای زیادی میتــرسیدم؛ و نگران بودم، تا اینکه..... آنها را تجربـــه کردم! و حالا ترسی از آنها ندارم! از "تنهایی" میترسیــدم، یاد گرفتــم؛ "خود را دوست بدارم"! از "شکست" میترسیدم؛ یاد گرفتــم؛ "تلاش نکردن، یعنی شکست"! از"نفــرت مردم" میتــرسیدم؛ یاد گرفتم، "بهرحال هر کسی نظـــری دارد"! از "درد"،....میتــرسیدم؛ یاد گرفتم، "درد کشیـــدن، برای رشـــد روح لازم است!" از "سرنــوشت"،....میترسیــدم؛ یاد گرفتم، "من توان تغییـــر آن را دارم"! از "آینـــده"، می من و مهربانترین...

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 23:36

صفحه بندی