پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:
نازنینم آدم... با تو رازی دارم!... اندکی پیشتر آی!... آدم آرام و نجیب آمد پیش... زیر چشمی به خدا می نگریست... محو لبخند غم آلود خدا... دلش انگار گریست. ️نازنینم آدم... قطره ای اشک زچشمان خداوند چکید ️"یاد من باش که بس تنهایم..." بغض آدم ترکید... گونه هایش لرزید، به خدا گفت: من به اندازه ی... من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه... به اندازه عرش... نه... نه من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستدارت ️هستم. آدم کوله اش را برداشت. خسته و سخت ق من و مهربانترین...
ما را در سایت من و مهربانترین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 23:36